من تمبل هستم.

The best part about me is I'm not you,I'm me,I'm the tired Amir & this is my weblog

خلاصه یارو اومد و بهم گفت یه کیلو جوک بدین. و من اینطوری بودم که وات دا فاک؟ یعنی چی "یه کیلو جوک بدین"؟ و هی میگفتم ببخشید درست نفهمیدم و اون هی میگفت یه کیلو جوک میخوام و من هی گیج بودم و اونم هی یه طوری ناراحت بود انگار داشت ا خنگیه من رنج میبرد ولی خب واقعن نمیدونستم یه کیلو جوک خواستن یعنی چی.
خلاصه بعده یه ربع دوزاریم افتاد که یارو شیرنی لطیفه میخواد. نمیدونم دیوونه بود یا خارجی ای دهاتی ای چیزی، شایدم یه کیلو شیرنی میخواست که بیشتر ا این شیرین بازی دراره مرتیکه، ولی هرطوری بود جوکو معادل لطیفه قرار داده بود ا من یه کیلو لطیفه میخواست میگفت جوک.
هیچی دیگه، بهش یه کیلو جوک دادم و اونم بهم فقط یه جوک داد که تا آخر عمرم کلی بهش بخندم و تهش با حالت افسوس دستمو بذارم رو صورتم و بگم جیزز کرایست.


(ماجرای یک شیرینیفروش)



طبقه بندی: داستان، 
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1396 ] [ 07:25 بعد از ظهر ] [ شما میتونید امیر صدام کنین ] نظرات



      قالب ساز آنلاین