تبلیغات
من تمبل هستم. - شانصت سال است هیچ در اینجا ننوشته ام و هیچ که به اینجا نیامده است.









من تمبل هستم.

The best part about me is I'm not you,I'm me,I'm the tired Amir & this is my weblog

به نام خدا

ما امروز به بیران رفتیم. منظورم ا ما، ما استیم. من و دوستم که نامش ممل است. راستش را بخواهید نامش ممل نیست. نامش محمد رسول الله رضا ضامن آهو است. ما ممل صدایش میکنیم در حالی که ممل خلاصه شده ی اسم محمدعلی است و خلاصه ی اسم محمدرضا ممز است. اما خب ما کی مثل آدم برخورد کرده ایم؟
اِنی وی دارم در مترو راه میروم. یعنی در متروستان. جایی که متروها در آنجا راه میروند. و میروم نزدیک نقشه تا ببینم به کجا چنین شتابان باید بروم. زن چاقی را میبینم که کمی ا چاق چاقتر است که تیشرت آستین بلند پوشیده است و من میگویم خدا مرگم بدهد. خدا مرگم نمیدهد. چون در واقعیت همچین چیزی نگفتم اصلاً. و بعد مردی که در کنارش واستاده است به من میگوید اکسکیوز می.
و من برمیگردم میگویم جانم؟
و جارب اینجاست که آن مرد خارجی تعجب هم نمیکند که در جواب صحبت انگلیسی اش من به طوری غیرمعقول برگشته ام میگویم جانم؟.
او میگوید ما کجا هستیم؟
و من کلی ترین جوابی که به ذهنم میرسد را میگویم. "جهان هستی"
و او میگوید من میدانم ما در جهان هستی هستیم.
و من میگویم من در جهان هستی هستم تو کی هستی در جهان هستی هستی؟
و او میگوید خفه شو.
من خفه میشوم. چون بهش حق میدهم. خودم هم دیگر تحمل آن همه زر زدن را نداشتم.
میگوید اینجایی که هستیم کجا است؟ و دارد نهایت تلاشش را میکند که با علائم و اشاره و حرکت دست هایش ام نشان بدهد حرف هایش را. چون ما ایرانی ها فاکین ایدیت و استپوید از فاک تشریف داریم و هیچ گونه سواد و ادبیات نداریم و آدم های دیگر ملت ها باید کان خود را جر بدهند تا ما حرفشان را بفهمیم چون آن ها مثل آدم حرف نمیزنند. ما ایرانی ها آدم استیم. مثل آدم حرف میزنیم.
من نقشه را نشان میدهم و میگویم ما اینجا استیم. در صادقیه. وست سایــــــــــــد لیل بچ.
و او در دلش میگوید فاک یو نیگا.
اما من نیگا نیستم که.
نمیدانم در دلش به که فحش داد پس.
او میفهمد که در کجا است. در صادقیه. وست سایـــــــــــد لیل بچ.
میگوید مرسی.
میگویم آدامس خرسی هارت هارت هارت.
او شوخی من را نمیفهمد. چون او اصلاً نگفت مرسی که من بگویم آدامس خرسی. در واقع شوخی ای در کار نبود ا همان اول. او مگر با من شوخی دارد. او هیچوقت در عمرش آنقدر جدی نبود.
میبینم که او باز هم گیج است.
میگویم کجا میخواهید گور مبارک را گم کنید؟ البته گه میخورم. من خارجی ندیده ی نَتیت پَتیت هستم و تا خارجی میبینم مودب از فاک میشوم. میگویم کجا تشریف مبارک را میخواهید گم کنید؟
او میگوید من همین الآنش تشریف مبارکم را گم کرده ام.
میگویم یو ایدیت همین الآن گفتم که در اینجا استی، صادقیه، وست سایــــــد لیل بچ.
او میگوید فهمیدم.
میگویم مقصد نهایی ات کجاست؟
میگوید در آمریکا در خانه ام در کشو کنار بقیه ی فیلم ها.
میگویم باو سرویسمان کردی اَن. کجا میروی؟
میگوید ما ز دریاییم و به دریا میرویم. ز بالاییم و به بالا میرویم.
میگویم گه نخور.
او گه نمیخورد.
میگوید ایمام کمینی میخواهد برود.
میگویم ادا تنگ ها را در نیاور، بگو امام خمینی.
او میگوید امام خمینی.
در نقشه امام خمینی را نشان میدهم که دارد ا مترو پیاده میشودو میخندد و دستش را بالا گرفته و هیچ احساسی هم ندارد.
او میفهمد که الآن در کجا است و امام خمینی ام در کجا.
میگوید پس باید از این مسیر بروم.
و من میگویم دَمن رایت.
و با دستم مسیر را نشان میدهم و قیافه ام شبیهه لوگوی قلمچی میشوم.
او ا من متشکر میشود.
و من به انگلیسی میگویم خواهش دارم و به فارسی میگویم باو.
نمیدانم چرا.
این چه لهجه ای ـست که من گرفتارش شدم که در هر حرف باید "باو" به کار ببرم؟
و در آخر آن مرد خارجی ا من خوشش آمد چون کمکش کردم و رفتیم با او و آن دختر و من ماریجوانا کشیدیم و این پیوند فرهنگی-ملی را جشن گرفتیم.



طبقه بندی: روزانه، 
[ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1395 ] [ 08:39 بعد از ظهر ] [ شما میتونید امیر صدام کنین ] نظرات



      قالب ساز آنلاین